گوشهایش تیز می شود
گونه هایش می زندبیرون
ادای آدم مست را در می آورد
تادوری بزنیم غروب پنجشنبه میدان انقلاب تا چهارراه ولیعصر
صدای مویه آرام آرام
پشت در"دانشگاه مرکزی تهران"
دستهای قفل شده با دسته های رز
می ایستیم به احترام شان
ادای تسلیت و راضی به ادامه ی همان روز
به جرم ایستادن
به جرم تسلیت
به جرم دیدن عکس های بی قرار ماندن
بازداشت می شویم در زندانهای مخفی
چشمهایمان رامی بندند
لباسهایمان را لخت می شویم
به پشت می زنندتاصدای گریه
هرچه گریه کنیم بند نمی آید
چیزی،کسی آشنا نیست
تا سالها بعد هم نمی توانی چشمهایت را باز کنی
حرف بزنی
دست و پاهایش می لرزد
می گوید:
"بگو،بگو لعنتی که مادرزاد بودم
کر کور لال
اصلا" هرچه شما بخواهید"
که نه...مرده بودم.